{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

High potential

Part 11:

کوکونوی در رو باز کرد و به داخل رفت و ران، منتظر موند تا آیوی وارد بشه؛ اما، آیوی با دیدن اتاقی بهم‌ریخته، جا خورد و بعد کمی مکث، وارد اتاق شد.
آیوی_ پس واقعا بیرون شرکت با داخلش فرق داره.
ران خندید و وارد اتاق شد. آیوی به بهم‌ریختگیِ عجیب نگاه کرد و چیز های جالبی چشم های کنجکاو آیوی رو گرفت. مثل مجسمه های رومیزی شکسته شده، مبل تک نفره‌ای که به عقب افتاده، رد خون روی میز بزرگ نزدیک پنجره، روی مبل افتاده و روی طبقه های چسبیده به دیوار، و از همه مهمتر، ردِ نقاشی شده جایِ جنازه روی زمین.
ران خواست از کنار آیوی رد بشه و به سمت میز بزرگ بره که آیوی با گذاشتن دستش روی سینه‌ی ران، جلوش رو گرفت.
آیوی_ نه نه. شما بیرون میرین.
ران متعجب ابرویی بالا انداخت و کوکونوی، با پوزخندی لذت‌بخش، از صحنه‌ی به بیرون‌ پرت شدن ران لذت برد.
ران_ و چرا؟
آیوی همون‌طور که می‌گفت، به جای جای اتاق اشاره میکرد.
آیوی_ این بهم‌ریختگی عجیب، رد خون روی میز و مبل و طبقه های کتاب، جای جنازه روی زمین نشون میده اینجا یه صحنه‌ی قتل دارین.
کوکونوی به جاهایی که آیوی اشاره کرد، نگاه کرد و ران که هنوز نفهمیده بود چرا باید بیرون بره، دوباره پرسید:
ران_ چرا من باید بیرون برم؟ یکی دیگه اینجا مرده.
آیوی_ اما دفتر شماست.
ران از جواب سریع آیوی، شوکه شد و کوکونوی با کنجکاوی و کمی هیجان، به آیوی نگاه کرد.
کوکونوی_ از کجا فهمیدی؟
آیوی به کوکونوی نگاه کرد و به بیرون اتاق اشاره کرد.
آیوی_ پلاک اسم آقای هایتانی بیرون دفتره. پس میشن مظنون شماره یک.
کوکونوی خندید و دست زد و آیوی، از کنار فرش رد شد و به سمت میز پر از عکس رفت.
آیوی_ پس لطفا آقای هایتانی، بیرون برین.
ران چند لحظه مکث کرد و به آیوی نگاه کرد که چطور داشت عکس های روی میز رو چک میکرد؛ و بعد، آهی کشید و از دفتر خارج شد اما قبل از بستن در، دوباره نگاهی به آیوی انداخت.
ران_ اگه چیزی لازم داشتین، من توی دفتر برادرم هستم.
-------------
پایان‌ پارت یازدهم🍸
دیدگاه ها (۷)

High potential

High potential

High potential

High potential

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط